گفتم یکم شاد بنویسم....ولی خو چی بنویسم....؟؟؟!!!

               ای بابا....اصن میدونین چیه...؟؟نمیدونین...

              آها بذارین اتفاق جالب دو سه روز پیش براتون بگم

ما ازشنبه۱۰دی امتحانامون شروع شده.با بچه های کلاس تصمیم گرفتیم سه شنبه نریم مدرسه و شروع کنیم به درس خوندن.منم صبح سه شنبه خواب بودم که یهو تلفن زنگ خورد.داداشم رفت گوشی گرفت....معاونمون بود.ازش پرسیدآبجیت کجاست؟گفت خوابیده. اونم گفت برو بیدارش کن.منم اومدم گوشی گرفتم بعدیهو گفت خوب خوابیدی خانم؟من ماتم زد...گفتم بله.گفت نیم ساعت دیگه مدرسه ای وگرنه دیگه نیا.بدو بدو حاضرشدم رفتم مدرسه.بعدرفتم دفتر..۲تا معاون اومدن هی رو اعصاب من راه میرن که چرا سرخود تعطیل کردی...منم عصبی شدم.یهو یه معاون دیگه اومد گفت چرا ابروتو گرفتی تو؟؟؟ منم اعصاب ندارم.سرش داد زدم گفتم ولم کن..انقد ترسید.رفت بیرون.ولی موقع انظباط از خجالتم درمیاد...

ازهمه بدتر اینه که آبرومون رفت...اینهمه جلو داداشم کلاس گذاشتم که ما بزرگیم و مدرسه تعطیل میکنیم.روحیه آمو خراب میکنن.

بوس بوس...فعلا بای بای


مخاطب خاص:خیلی خیلی موچت دالم.